اون یکی...

"به نام خالق"

انگار یه عمره دفترمو سوزندم. انگارسالهاست دستام واسه رقصیدن رو صفحات پاکش لنگ میزنن سُر می‌خورن و آخرش رد اشکامو جا میزارن براتون میخوام قصه بگم قصه از غصه بگم شاید دلم آروم بگیره شایدم میون قصه‌هام خودمو پیدا کنم شاید "منِ" "من" بتونه بارشو زمین بزاره و سبک شه . دوباره تو دلم خالی دوباره دلم گریه میخواد .... ولی شانه‌ای یافت می‌‌نشود اگه بشود چه شود درا بستس و راه‌ها خوردن به بن‌بست ...نمی‌گم تسلیم سدم ولی خسته شدم , برام دعاکنید واسم نظر بزارید خوشحالم میکنید . به لطف خدا هر از چند گاه  یه چند خطی داستان گونه و درد دل براتون مینویسم .........

"اون یکی.." 

/ 0 نظر / 14 بازدید