شاعری از شهر عشق 2
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه
در این دکان تهمت و بهتان عفت پشیزی گشته و ارزان و ین دار ، گر بی آب بگذاریم بی ریشه می خوانندمان عنوان ویرانه تا اباد راهی نیست گر تو نداری خویش و من کتمان دانی هنوزم با حسد خوبیم دانی که من هم دانم این پنهان هر جا که یوسف ها فراوانند سهم سرانجام اش بود کنعان اینجا ،هوا بَس پَس بٌوَد، گویی در شهر پیری خوانده جادویی اینجا گلاب از گل نمی گیرند شک کن به این بویی که میبویی قبلا بهانه آب بازی بود ملّت اسیر دست قاضی بود هرکس که یک بطری بدستش بود انگار حکمی توی دستش بود تشتک به معقد چون فرو میرفت زان پس، توالت با وضو می رفت اندر پس تکنیک روز افزون امد دوباره چاره ای آسون شال از سر دختر چو دید افتاد اندر همان بطری اسید افتاد هر عضو ، از این گربه ایران یک زخم کهنه داره بی درمان فصلی دگر نام بهارش. نیست زیرا همه ماه ها شدن آبان تا پرده باشد عفت اخر درد تجاوز دارد این دختر با من بیا همراه شو ای دوست با من بیا برخیز از این بستر مقداد
[ دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آدم و حوا ]

تو نبودی کار من یکسر فقط اندیشه بود

رفتنت همچون هجوم سنگ بیرحمی بسوی شیشه بود

تو نبودی من کشیدم انتظار و درس شد

فکرت یکدم نبودت در وجودم ترس شد

هرچه گشتم چون توئی یابم نبود

تازه فهمیدم که با تو بودنم عادت نبود

خانه بی تو ساکت است و کرده قهر

در نبودت رنگ آبادی نمی بینم به شهر

در نبودت ثانیه چون ساعت است

تا تو آیی فرش تن در انتظار پایت است

 

"مقداد"

 

[ جمعه ٩ تیر ،۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آدم و حوا ]

دعایت می‌کنم

عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می‌کنم

با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لبهای عزیزی هدیه فرمایی
...بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره‌ی شبها
بخوانی نغمه‌ای با مهر

دعایت می‌کنم

در آسمان سینه‌ات
خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم

روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته‌ات ، جاری شود با مهر

دعایت می‌کنم

 یک شب تو راه خانه‌ی خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه‌ی مهمانسرای خالق خود را

 دعایت می‌کنم 

روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری ، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش‌های بارانی


دعایت می‌کنم

روزی بفهمی گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم

روزی دلت بی‌کینه باشد بی‌حسد
با عشق ، بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست
شبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی ، سینه‌ات را پر کند از نور
ببوسی سجده‌گاه خالق خود را

دعایت می‌کنم

روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن ، سخت بی‌معناست

دعایت می‌کنم

روزی نسیمی خوشه‌ی اندیشه‌ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور

دعایت می‌کنم

وقتی به دریا می‌رسی
با موجهای آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک‌ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش ، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می‌کنم،

روزی بفهمی
در میان هستی بی‌انتها باید تو می‌بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می‌کنم

عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره‌ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی:آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می‌پرسد ز تو ، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق ، عاشق؟
عاشق ، معشوق؟
آری ، بگویی: هیچ کس

دعایت می‌کنم

روزی بفهمی ای مسافر ، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه‌های روشن با او

دعایت می‌کنم

ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من

"گاهی دعایم کن"

 

"کیوان"

[ پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آدم و حوا ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زبهر عشق تو بس اشک دیده پوشیدم که شد دلیل فساد و درون پوسیده ام
موضوعات وب
 
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed